2 انشا دانش آموزی از زبان گلی که چیده شد

انشا ذهنی از زبان گلی که چیده شد به صورت ادبی و توصیفی برای دانش آموزان آماده شده تا با نحوه نگارش و مهارت نوشتاری آشنا شوند با دانشچی همراه باشید.
موضوع انشا از زبان گلی که چیده شد
من فرمانروای باغچه بودم. موجودی دوست داشتنی که با زیبایی خود به بقیه فخر میفروخت. هر روز صبح به من رسیدگی میکردند. با تمامی اهالی خانه آشنایی داشتم. آنها من را در ناز و نعمت قرار داده و نمیگذاشتند آسیبی به من برسد. من در زیبایی با خورشید درخشان رقابت میکردم. هر روز ابرها را تماشا و آنها را به صورت شکلهای مختلفی تجسم میکردم. آه چه بگویم از روزگار شادی که در آن بودم. باد با من رفیق بود. او داستان سرزمینهای کهن را برای من تعریف میکرد. ماه درخشان، از دلتنگی شبانهاش میگفت و به بخت روشن من حسادت میکرد. از کرمها گرفته تا برگهای درختان، همه و همه به روزگار من غبطه میخوردند و صحبتشان درباره زیبایی تمامنشدنی من بود.
من در این دوران خوش، ملکهای از جنس گل بودم. گلی سرخ و خوشبو که فکر میکرد نامیرا است. حال میخواهم ماجرای تلخ خود را برای شما تعریف کنم. قرار بود مهمان به خانه بیاید. صاحب خانه حیاط را آب و جارو کرد. به درختان آب داد و گلبرگهای من را با ظرافت تمام برق انداخت. او نسبت به من بسیار حساس بود. مهمانها کودکی شرور همراه خود داشتند. او کودکی بود که به اطراف خود توجهی نداشت و همه چیز را خراب میکرد. وقتی به خانه آمدند به سمت باغچه دوید تا من را از خانه خود یعنی خاک جدا کند. صاحب خانه متوجه شد و او را به سرعت دور کرد. اما کینهای که در دل کودک ریشه دوانده بود، به این آسانیها از بین نمیرفت. او به بهانه بازی در حیاط از خانه بیرون آمد و خودش را به سرعت به من که شاخه گلی نحیف بودم، رساند. بدون تامل از ساق پایم گرفت و من را از خاک درآورد. اشک از چشمانم جاری بود و درد در تمامی بدنم میپیچید. صاحبم تا این صحنه را دید مرا از دست کودک نجات داد و داخل یک گلدان پر آب قرار داد. حال، من دوران بیماری را میگذرانم. جانی در بدن خود ندارم و فکر میکنم این روزهای آخر باشد. آخرین جملهای که میخواهم بگویم این است که هیچ موجودی را از خانه خود جدا نکنید؛ زیرا نابود خواهد شد.
انشا اختصاصی _ نویسنده: حدیثه قاسمی
انشا در مورد گل زیبای چیده شده از زبان خودش
من یک گل هستم، همان گلی که روزی در باغچهای سرسبز زندگی میکرد. ریشه در خاک داشتم، با نوازش نسیم میرقصیدم و از نور طلایی خورشید نیرو میگرفتم. اما حالا دیگر در میان برگهای سبز و دوستانم نیستم. مرا چیدند، از سرزمینم جدا کردند و حالا اینجا هستم، در گلدانی کوچک روی یک میز یا شاید در دستان کسی که مرا به عنوان هدیه گرفته است. میخواهم قصهی زندگیام را برایت بگویم، قصهای که با زیبایی آغاز شد و شاید با پژمردگی به پایان برسد.
روزی که جوانه زدم، همهچیز پر از امید بود. قطرههای باران صورتم را نوازش میدادند، زمین زیر پایم گرم بود و پرندهها هر صبح برایم آواز میخواندند. آرامآرام بزرگ شدم، ساقهام قویتر شد و برگهایم در نور خورشید درخشیدند. روزی رسید که غنچه دادم، و بعد از مدتی، شکوفا شدم. گلبرگهایم رنگی زیبا گرفتند و عطرم در هوا پیچید. پروانهها و زنبورها هر روز به دیدنم میآمدند و من از این همه زیبایی و زندگی لذت میبردم.
اما یک روز، دستی به سمت من دراز شد. نمیدانستم چه میخواهد. ناگهان تکانی خوردم، ریشهام دیگر در خاک نبود، و دنیایم تغییر کرد. آن دست مرا چید. از ساقهام جدا شدم، دیگر آن پیوندی که با زمین داشتم از بین رفت. هوای آزاد را حس کردم، اما دیگر خبری از ریشههای محکم و دوستانم در باغچه نبود.
حالا در گلدانی روی میز نشستهام. شاید کنار کتابی، شاید کنار پنجرهای که از آن، دنیای بیرون را تماشا میکنم. بعضیها با دیدن من لبخند میزنند، بعضیها عطری از من میگیرند و لذت میبرند. شاید در یک جشن باشم، یا در دستان دوستی که مرا هدیه داده است. شاید روی لباسی سنجاق شده باشم، یا در گلدانی کریستالی در خانهای زیبا از من نگهداری کنند.
درونم آرام آرام تغییر میکند. دیگر طراوت همیشگی را ندارم. ساقهام دارد خشک میشود، گلبرگهایم کمکم پژمرده میشوند. میدانم که دیگر عمرم رو به پایان است. دلم برای خاک تنگ شده، برای نسیم صبحگاهی، برای دوستانم که هنوز در باغچه نفس میکشند.
با این حال، از سرنوشتم ناراحت نیستم. چون فهمیدم که زیباییام برای دیگران خوشحالی آورد. شاید وقتی مرا به کسی هدیه دادند، دلش شاد شد، شاید در یک روز غمگین، رنگ و عطرم دلی را آرام کرد. من مثل یک ستاره بودم که در آسمان میدرخشد، حتی اگر کوتاه باشد، باز هم زیباییاش فراموش نمیشود.
پس اگر روزی گلی را دیدی، یادت باشد که او هم زندگی دارد، او هم احساس دارد. اگر میخواهی او را بچینی، لحظهای فکر کن که آیا جای او در باغ نیست؟ آیا در کنار ریشههایش خوشحالتر نخواهد بود؟ و اگر آن را چیدی، با محبت از او مراقبت کن، چون او آخرین روزهای عمرش را برای زیبایی دنیا فدا کرده است.
انشا اختصاصی _ نویسنده: حدیثه قاسمی
دانشچی پورتال جامع تحقیق و مقاله، مطالب علمی و هنری ، وبگردی و…


