گسترش ضرب المثل ” آب ریخته، جمع شدنی نیست ” + داستان

داستان و معانی ضرب المثل آب ریخته، جمع شدنی نیست !

ضرب المثل آب ریخته، جمع شدنی نیست

در این پست با داستان و معانی ضرب المثل ” آب ریخته، جمع شدنی نیست ” آشنا می شوید. با دانشچی همراه باشید.

معنی ضرب المثل آب ریخته جمع شدنی نیست

۱- هنگامی که رازی فاش شود،آبرویی برود و.. دیگر نمیتوان آن را دوباره به حالت اولیه باز گرداند و همانند آبی است که اگر بر زمین جاری شود نمی توان آن را جمع کرد.

۲- کار اشتباه کردن مثل پرتاب سنگی است که دیگر بر نمی گردد!

۳- آب اگر ریخته شود نمی توان آن را جمع کرد؛ انسان هم اگر گناه فاحشی کند پاک کردن و جبران کردن آن مشکل است.

۴- آبرویی که ریخته شود درست کردنش دشوار است.

داستان ضرب المثل آب ریخته، جمع شدنی نیست – شماره ۱

زنی شایعه ای را درباره همسایه اش مدام تکرار می کرد. در عرض چند روز، همه محل داستان را فهمیدند. شخصی که داستان درباره او بود، عمیقاً آزرده و دلخور شد. بعد زنی که شایعه را پخش کرده بود متوجه شد که کاملاً اشتباه می کرده.

او خیلی ناراحت شد و نزد خردمندی پیر رفت و پرسید برای جبران اشتباهش چه می تواند بکند؟ پیر خردمند گفت: به فروشگاهی برو و مرغی بخر و آن را بکش. سر راه که به خانه می آیی پرهایش را بکن و یکی یکی در راه بریز. زن اگرچه تعجب کرد، آنچه را به او گفته بودند انجام داد.

روز بعد مرد خردمند گفت: اکنون برو و همه پرهائی را که دیروز ریخته بودی جمع کن و برای من بیاور! زن در همان مسیر به راه افتاد، اما با ناامیدی دریافت که باد همه پرها را با خود برده است. پس از ساعت ها جستجو، با تنها سه پر در دست بازگشت.

خردمند گفت: می بینی ؟ انداختن آن ها آسان است اما بازگرداندنشان غیر ممکن است. شایعه نیز چنین است. پراکندنش کاری ندارد، اما به محض اینکه چنین کردی دیگر هرگز نمی توانی آن را کاملاً جبران کنی. آبروی مردم هم همینطور اگر آن را ریختی به فکر جمع کردنش هم باش!!

داستان ضرب المثل آب ریخته، جمع شدنی نیست – شماره ۲

روزی مردی فشّاشی که همه عمرش را به فاش کردن راز دیگران پرداخته بود،سرانجام مردم تصمیم گرفتند وی را از اشتباهش آگاه کنند،پس بزرگ شهر پیش وی رفت و باوی صحبت کرد،سپس کوزه ای را انداخت و شکست،آب کوزه در زمین پخش شد.

بزرگ شهر گفت اگر آبش را جمع کنی پاداش داری،مرد اندکی اندیشید و گفت چگونه میتوان با این کاری که تو با بی عقلی انجام دادی دوباره این آب را جمع کرد؟؟؟ بزرگ شهر گفت:کاری که تو با بی عقلی راز های مردم را پخش میکنی چون این آب هست که نمی توان آن را جمع کرد. مرد از اشتباهش آگاه گشته و حکایتش ضرب المثل ما شد.

اشتراک گذاری

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*