خانه » مهارت نوشتاری » انشا در مورد کت پدربزرگ
پایتخت کتاب؛  ماجرای بیست انتشارات خیلی سبز
کانال دانشچی در بله

انشا در مورد کت پدربزرگ

انشای دانش آموزی درباره کت پدربزرگ

انشا در مورد کت پدربزرگ

انشا با موضوع کت پدربزرگ به صورت ادبی و توصیفی برای دانش آموزان آماده شده تا با نحوه نگارش و مهارت نوشتاری آشنا شوند. با دانشچی همراه باشید.

موضوع انشا کت پدربزرگ

زمان‌هایی که به خانه روستایی پدربزرگ می‌رفتیم، یک کت قدیمی چرم همیشه به تن او بود. پدربزرگ با دیدن ما دست خود را داخل جیب می‌کرد و به هرکدام یک هدیه کوچک می‌داد. ما گمان می‌کردیم این یک کت جادویی است. پدربزرگ شب‌ها نیز با آن کت به خواب می‌‌رفت. تنها زمانی که قرار بود به مزرعه برود کت را در داخل کمد می‌گذاشت و در آن را قفل می‌کرد.

ما بزرگ و بزرگ‌تر می‌شدیم و معمای کت پدربزرگ برایمان بی‌پاسخ‌تر می‌ماند. حتی پدر و مادرهایمان نیز نمی‌دانستند چه رازی در دل این کت است که آن را برای پدربزرگ ارزشمند کرده است. یک روز که پدربزرگ خواب بود، به سمت او رفتم تا از نزدیک کت را بررسی کنم. به نتیجه‌ای نرسیدم و ناامید شدم. به سمت خواهر بزرگترم رفتم و از او پرسیدم واقعا کنجکاو نیستی؟ دوست نداری بدانی چرا پدربزرگ این کت را در اختیار کسی قرار نمی‌دهد؟ و حتی زمان‌هایی که بی‌خبر به او سر می‌زنیم هم هدایایی برای ما آماده کرده است؟ او که گمان می‌کرد افکار من کودکانه است توجهی نکرد و به خواندن کتابش ادامه داد.

شب شده بود و من در پشت بام تاریک، ستاره‌ها را تماشا می‌کردم. صدای عصای پدربزرگ در تاریکی پیچید. او آمد و در کنار من نشست. با چهره‌ای غمگین به او نگاه کردم. به آرامی پرسید آماده هستی تا رازی را با تو در میان بگذارم؟ از تعجب چشم‌هایم گرد شد، به او گفتم بله بله، آماده‌ام. او خرگوشی سفید که یک کلاه بنفش براق بر روی سرش داشت را از جیب کت بیرون آورد. پدربزرگ که صدای ذهنم را شنیده بود گفت، این یک خرگوش معمولی نیست. او یک جادوگر کوچک است. برای آن‌که باور کنم خرگوش کلاهش را از سر برداشت و به من گفت یک آرزو کن.

در این لحظه او یک چتر رنگارنگ از آن کلاه کوچک بیرون کشید. نمی‌دانستم خواب می‌بینم یا واقعا کت پدربزرگ معمولی نیست. او گفت این کت را سال‌ها پیش از یک مغازه قدیمی خریده و آن زمان هزینه زیادی را برایش پرداخت کرده‌ است. زمانی که به خانه می‌رسد، متوجه خرگوش جادوییِ درون کت می‌شود. این‌گونه آن دو با یکدیگر دوست می‌شوند و این راز را میان خودشان حفظ می‌کنند. پدربزرگ از من نیز قول گرفت که راز کت را با کسی در میان نگذارم و گفت زمانی که ۱۸ ساله شوم، آن را به من خواهد داد.

انشا اختصاصی _ نویسنده: حدیثه قاسمی 

لوازم جانبی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *