خانه » ضرب المثل‌های ایرانی » معنی ضرب المثل ” کوه به کوه نمی رسد، آدم به آدم می رسد “

معنی ضرب المثل ” کوه به کوه نمی رسد، آدم به آدم می رسد “

معنی و مفهوم ضرب المثل کوه به کوه نمی رسد، آدم به آدم می رسد همراه با باز آفرینی داستانی

کوه به کوه نمی رسد، آدم به آدم می رسد

در این پست با داستان و معانی ضرب المثل  ” کوه به کوه نمی رسد، آدم به آدم می رسد ” آشنا می شوید. با دانشچی همراه باشید.

معنی کوه به کوه نمی رسد، آدم به آدم می رسد

۱- این ضرب المثل یعنی هنگامی که کسی در حق کسی نامردی کند به کار می‌رود.

۲- دنیا با تمام بزرگی اش آنقدر کوچک است که اگر در آن یک نفر به دیگری بدی کند بالاخره بایکدیگر روبرو خواهند شد و کسی که بدی کرده به سزای عملش رسیده و شرمنده و پشیمان خواهد بود.

۳- معمولا زمانی این ضرب‌المثل را به کار می‌بریم که فردی در مقابل ما عملی را با بی‌انصافی و ناجوانمردی انجام داده باشد. زمانی می‌رسد فردی که در حقش کار و رفتاری نارواصورت گرفته، می‌تواند در مقام جبران و یا تلافی آن رفتار با طرف مقابل بر بیاید. در اینجا پس از اعتراض، طرف مقابل می‌گویند که کوه به کوه نمی‌رسه، ولی آدم به آدم می رسه.

۴- منظور این ضرب المثل این است که که از هر دستی که بدهی از همان دست هم می گیری. یعنی در برابر دیگران هر طوری که رفتار کنی، همانطور هم جواب می گیری.

۵- كنایه از آن است كه انسان‌ها همیشه به یكدیگر نیاز دارند.

۶- ایموجی این مثل: ⛰ ⛰ ⛔️ 🚶🏻🚶🏻✅

داستان ضرب المثل کوه به کوه نمی رسد، آدم به آدم می رسد

آورده‌اند که در دامنه‌ی كوهی بلند دو روستا وجود داشت. یكی از آن‌ها در میانه‌ی كوه بود كه به آن «بالاكوه» می‌گفتند و روستای دیگر پایین كوه قرار داشت كه آن را «پایین كوه» می‌نامیدند. به دلیل آب و هوای خوب و کوهستانی، مردم این دو روستا باغ‌های میوه زیادی داشتند و توسط چشمه‌ای که در بالای کوه از دل زمین می‌جوشید باغ‌ها را آبیاری و آب مورد نیاز خود را تامین می‌کردند.

سالیان سال مردم این دو روستا در کنارهم به خوبی و خوشی زندگی می‌كردند و به وسیله باغداری از وضع اقتصادی خوبی برخوردار بودند. تا اینکه روزی خان بالا کوه فوت کرد و پسرش جای او را گرفت. او که فردی طماع بود تصمیم داشت ثروث بیشتری به دست آورد. پس از یک هفته که پسر، خان بالاکوه شد، ریش سفیدان و بزرگان روستا را دور هم جمع کرد و به آن‌ها گفت: چرا باید اجازه دهیم آب چشمه بالا کوه به پایین کوه برسد و خدا این نعمت را بالای روستای ما قرار داده است. چه دلیلی دارد که از این آب به پایین کوهی‌ها بدهیم. اگر خدا می‌خواست به آن‌ها هم در روستایشان چشمه‌ای برای تامین آب می‌داد.

پسر خان با حرف‌هایش توانست مردم روستا را قانع و مسیر آب به روستای پایین کوه را ببندد. او می‌خواست مردم آن روستا به دلیل نبود آب خانه‌های خود را به قیمتی ارزان بفروشند و از آن‌جا کوچ کنند. تا خودش خانه‌ها را بخرد و با باز کردن آب به قیمتی گران آن‌ها را بفروشد. پس از چند روز مردم روستا که حتی آبی برای خوردن نداشتند و باغ‌هایشان خشک شده بود سراغ خان پایین کوه رفتند و با او مشورت کردند و تصمیم گرفتند به روستای بالا رفته و علت را جویا شوند.

خان پایین كوه با چند نفر از باغداران در مسیر رودخانه خشک شده حرکت و به روستای بالا کوه رسیدند و متوجه شدند که پسر خان مسیر رودخانه را تغییر داده است. به پیش خان جوان رفتند و اعتراض کردند. او که منتظر آمدن مردم پایین کوه بود جوابی آماده برای گفتن داشت.  گفت: بالای كوه مانند ارباب است و پایین كوه مانند رعیت. این دو کوه هیچ وقت به یکدیگر نمی‌رسند اگر می‌خواهید آب داشته باشید باید قبول کنید که رعیت من هستید و من ارباب شما. این پیشنهاد خان بالا برای آن‌ها بسیار سخت بود و ناامیدانه به روستای خود بازگشتند.

بعد از مدتی فکری به ذهن خان پایین کوه رسید، مردم را باخبر کرد و به آن‌ها گفت: باید قنات درست کنیم. هرکدام از شما بیل و کلنگی بردارید و همگی چاه بکنید تا با حفر آن آب به روستا برسد. زن و مرد روستا بعد از چندین روز تلاش تنوانستند تعدادی حلقه چاه حفر كنند و با كانال‌های زیرزمینی چاه‌ها را به هم وصل و قنات بزرگی درست كردند.

آب که به دست آوردند از قبل هم بیشتر بود به طوری که به روستاهای اطراف هم آب رساندند. دوباره کار مردم روستای پایین کوه رونق گرفت و همگی شاد شدند.

اما بعد گذشت چند روز آب ده بالا خشک شد و مردم برای اعتراض سراغ خان جوان رفتند. او بر خلاف میل باطنی‌اش همراه عده‌ای از باغداران به روستای پایین رفت و این اتفاق را برایشان بازگو کرد و گفت که حفر چاه توسط شما باعث خشک شدن چشمه بالا کوه شده است. برای اینکه باغات ما خشک نشود آب چند چاهی را که حفر کرده‌اید به سمت بالا کوه برگردانید.

خان پایین کوه خندید و گفت: مسیر آب از بالا به پایین است ما چطور می‌توانیم آب قنات را از پایین کوه به بالای کوه بفرستیم. یادت می‌آید که گفتی کوه به کوه نمی‌رسد. درست گفتی كوه به كوه نمی‌رسد، اما ما آدم‌ها هستیم كه به هم می‌رسیم.

پیشنهادی: ضرب المثل با آدم

موضوع کوه به کوه نمی رسه آدم به آدم میرسه (داستان دوم)

روزگاری در شهری مردی به نام باقر همراه با همسرش زندگی میکرد که وضع مالی خوبی هم نداشتند. یک روز که باقر از سر کار به خانه آمده بود ناگهان زنگ در خانه‌شان زده شد، وقتی در را باز کرد، همسایه‌اش را دید که پس از احوالپرسی او را به خانه دعوت کرد.

همسایه می‌خواست وام بگیرد و دنبال ضامن بود و از باقر خواست که ضامن او شود. باقر قبول کرد و فردای آن روز همراه با همسایه‌اش به بانک رفتند. پس از انجام کارها همسایه موفق به دریافت وام با ضمانت باقر شد.

سه چهار ماهی گذشته بود که باقر از همسرش پرسید: چند روزی است که همسایه را ندیده ام، از او خبر داری؟ همسرش گفت نه او را ندید‌ام. یک ماه گذشت و از طرف بانک با باقر تماس گرفتند و به او گفتند که آقای واحدی که همسایه‌اش است قسط وام خود را پرداخت نکرده است و شما که ضامن او شدید باید قسط وام را بپردازد.

باقر هم که وضع مالی خوب نداشت، مجبور شد خانه‌اش را بفروشد و قسط وام را بپردازد. چند سال گذشت، یک روز باقر و همسرش که به بیمارستان برای ملاقات یکی از اقوامشان رفته بودند. آقای واحدی را دیدند که پشت در اتاق عمل ایستاده و گریه می‌کند.

باقر جلو رفت و از او علت را جویا شد. وقتی آقای واحدی باقر را دید با گریه به سمتش آمد و او را بغل کرد و گفت: از وقتی که از محله شما رفته‌ایم همسرم ناراحتی قلبی پیدا کرده است و الان هم دکتر دارد او را عمل میکند و احتمال زنده ماندنش کم است. مرا ببخشید مجبور بودم که آن کار را با شما انجام دهم قول میدهم اشتباهم را جبران کنم.

پس از یک ساعت دکتر از اتاق عمل بیرون آمد و خبر داد که عمل موفقیت آمیز بوده است و حال همسر آقای واحدی خوب است. آقای واحدی باقر و همسرش را به بانک برد و پول آن‌ها به حسابشان واریز کرد، و از آنها طلب بخشش نمود.

باقر و همسرش آنها را بخشیدند و از آن پس دوباره با هم رفت و آمد کردند. از قدیم گفته اند:  کوه به کوه نمیرسد اما آدم به آدم میرسد. [ارسالی فاطمه جمالی وند]

پیشنهادی: ضرب المثل‌های ایرانی بیشتری بخوانید

دانشچی

اشتراک گذاری:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *