انشای دانش آموزی درباره صندوقچه مادربزرگ

انشا با موضوع صندوقچه مادربزرگ به صورت ادبی و توصیفی برای دانش آموزان آماده شده تا با نحوه نگارش و مهارت نوشتاری آشنا شوند. با دانشچی همراه باشید.
موضوع انشا صندوقچه مادربزرگ
در گوشهی اتاق قدیمی مادربزرگم، همیشه یک صندوقچهی چوبی بود که روی آن یک پارچهی گلدوزیشده انداخته بود. این صندوقچه قدیمی و قفلدار، از کودکی برایم پر از راز و رمز بود. هربار که به خانهی مادربزرگ میرفتیم، نگاهم اول به همان صندوقچه میافتاد و دلم میخواست بدانم درونش چه چیزهایی پنهان شده است.
مادربزرگم همیشه لبخند میزد و میگفت: «این صندوقچه پر از خاطرهست، نه فقط وسایل.» من معنی حرفش را خوب نمیفهمیدم. برایم فقط یک جعبهی چوبی قفلدار بود. اما بالاخره یک روز، وقتی که تنها کنار مادربزرگ نشسته بودم، گفت: «میخوای درِ صندوقچه رو باز کنیم؟» با ذوق گفتم: «بله!» و او کلیدی کوچک را از گوشهی روسریاش بیرون آورد.
درِ صندوقچه که باز شد، انگار بوی سالهای دور بیرون آمد. بوی گلهای خشک، بوی پارچههای قدیمی، بوی خاطره. داخل صندوقچه، چند عکس سیاه و سفید بود، یک روسری نخی گلدار، چند نامهی دستنویس، تسبیح مادربزرگش، یک جعبهی فلزی کوچک و حتی یک عروسک پارچهای که خودش وقتی بچه بوده با دست دوخته بود.
مادربزرگ تکتک وسایل را بیرون آورد و دربارهی هر کدامش حرف زد. دربارهی عکس جوانیاش، روزی که پدربزرگ را دیده بود، نامههایی که برایش نوشته بود و روسری که در عروسیاش سر کرده بود. من با دقت گوش میدادم. برای اولین بار فهمیدم این صندوقچه فقط یک جعبهی چوبی نیست، بلکه کتابیست از زندگی مادربزرگم. هر تکهاش، داستانی دارد؛ داستانی از عشق، امید، دلتنگی، شادی و حتی اشک.
وقتی به عروسک قدیمیاش نگاه کردم، گفت: «این رو با نخ و پارچههای دورریختنی دوختم، چون آن زمان اسباببازیهای قشنگ نداشتیم. ولی این عروسک برام از هر عروسکی قشنگتر بود، چون با دستای خودم ساختمش.» از حرفهایش یاد گرفتم که گاهی چیزهای ساده، ارزش خیلی زیادی دارند.
در آن روز، صندوقچه مادربزرگ به من یاد داد که زندگی فقط در لحظهها نیست، بلکه در خاطراتی است که برای خودمان نگه میداریم. مادربزرگم گفت: «یه روزی تو هم صندوقچهی خودتو خواهی داشت. مهم نیست توش چی باشه، مهم اینه که قلبت باهاش گره خورده باشه.»
از آن روز به بعد، من هم تصمیم گرفتم چیزهایی را که برایم مهم هستند جمع کنم. مثلا دفتر خاطراتم، یک عکس با دوستانم، دستنوشتهی مامان، سنگ کوچکی که کنار دریا پیدا کرده بودم… شاید سالها بعد، آنها هم برایم مثل صندوقچهی مادربزرگ پر از معنی باشند.
انشا طنز درباره عینک مادر بزرگانشا اختصاصی _ نویسنده: حدیثه قاسمی
دانشچی پورتال جامع تحقیق و مقاله، مطالب علمی و هنری ، وبگردی و…


