خانه » ادبیات » معنی حکایت ” افلاطون و مرد جاهل “

معنی حکایت ” افلاطون و مرد جاهل “

همه چیز درباره معنی و مفهوم حکایت افلاطون و مرد جاهل

حکایت افلاطون و مرد جاهل

در ادامه با معنی و مفهوم حکایت افلاطون و مرد جاهل از کتاب ادبیات فارسی پایه ششم آشنا می شوید. با دانشچی همراه باشید.

معنی حکایت افلاطون و مرد جاهل

گویند روزی افلاطون نشسته بود. مردی نزد او آمد و نشست و شروع کرد به حرف زدن. در میانه سخن، گفت: « ای حکیم! امروز فلان مرد را دیدم که سخن تو می‌گفت و تو را دعا می‌کرد و چنین می‌گفت:

معنی: حکایت شده است که روزی افلاطون (دانشمند) نشسته بود. مردی نزد او آمد و نشست و شروع به حرف زدن کرد. در بین حرف هایش به افلاطون گفت: ای دانشمند! امروز فلان مرد را دیدم که درباره تو صحبت می کرد و تو را دعا کرده و اینچنین می گفت:

 

افلاطون، بزرگ‌مردی است که هرگز کس چون او نبوده است و نباشد. خواستم که شکر و سپاس او را به تو رسانم.»

معنی: (می گفت): افلاطون، مرد بزرگی است و هیچ کس مانند او تا به حال وجود نداشته و به وجود هم نخواهد آمد! خواستم تشکر و سپاس گزاری از او را به گوش تو برسانم.

 

افلاطون چون این سخن بشنید، سر فرو برد و بگریست و سخت دلتنگ شد.

معنی: افلاطون وقتی این سخن را شنید سرش را پایین انداخت و گریه کرد و بسیار ناراحت شد.

 

این مرد گفت:« ای حکیم! از من چه رنج آمد تو را که چنین تنگدل گشتی؟»

معنی: مرد پرسید: ای دانشمند! من چه سخن ناروایی گفتم که تو اینچنین ناراحت شدی؟

 

افلاطون گفت:« از تو رنجی به من نرسید ولیکن برای من از این بدتر چیست که جاهلی مرا بستاید».

معنی: افلاطون گفت: تو باعث ناراحتی و رنجش من نشدی ولی برای من چیزی بدتر از این نیست افراد نادان و جاهل مرا ستایش کنند.

 

پیام و نتیجه حکایت:

   اینکه افلاطون از ستایش شدن توسط جاهلان ناراحت شده به این دلیل است که افراد نادان، سطح فهم پایینی دارند؛ هر چه را ارزشمند باشد بی ارزش می پندارند و هرچه را که بی ارزش باشد با ارزش و مهم می پندارند.   

 

   هرکس که از ما تعریف و تمجید کرد، سریع خوشحال نشویم! تعریف و تمجید دیگران از ما به معنای درست بودن و تایید شدن کار ما نیست.  

 

اختصاصی-دانشچی

اشتراک گذاری:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *