خانه » ضرب المثل‌های ایرانی » معنی ضرب المثل ” وقتی همه کدخدا باشند ده ویران می شود “

معنی ضرب المثل ” وقتی همه کدخدا باشند ده ویران می شود “

همه چیز درباره معنی و مفهوم ضرب المثل وقتی همه کدخدا باشند ده ویران می شود + داستان

وقتی همه کدخدا باشند ده ویران می شود

در این پست با معنی و مفهوم این ضرب المثل ایرانی و قدیمی آشنا می شوید. با دانشچی همراه باشید.

معنی وقتی همه کدخدا باشند ده ویران می شود

۱- یعنی وقتی همه جایگاه خود را نشناسند و مسئولیت پذیر نباشند، هرج و مرج و ویرانی رخ خواهد داد.

۲- در جایی به کار می برند که مردم جامعه ای با یکدیگر اتحاد نداشته باشند و هر کسی ساز خودش را بزند.

۳- اگر مردم از رهبر و فرمانده خود اطاعت نکنند، آشفتگی و بی نظمی همه جا را فرا می گیرد و سنگ روی سنگ بند نخواهد شد!

داستان ضرب المثل وقتی همه کدخدا باشند ده ویران می شود

حکایت شده است که در گذشته پادشاه و وزیرش به شکار آهو می روند. از آنجا که پادشاه تند و چابک نبود، هیچ کدام از تیرهایش به هدف نمی خورد و نمی توانست چیزی شکار کند. ساعت ها به این شکل گذشت. تا اینکه هردو خسته شدند و برای استراحت، به روستایی که در آن نزدیکی بود رفتند.

کدخدای ده که از آمدن پادشاه و وزیر به روستایشان مطلع گشت، به مردم روستا گفت با هر امکاناتی که دارند، از مهمانان ویژه شان پذیرائی کنند. مردم نیز اطاعت کردند و سنگ تمام گذاشتند. پادشاه که از نظم و هماهنگی مردم روستا به وجد آمده بود، از وزیر پرسید: به نظر تو دلیل این همه نظم و آبادی روستا و مردمانش چیست؟

وزیر گفت: به نظرم همه اینها به تدابیر دقیق و منظم کدخدای روستا بر می گردد. پادشاه گفت: نه! همه چیز به خاطر نظم خود مردم و کاربلدی های خودشان است. وزیر گفت: کاربلدی مردم به تنهایی کافی نیست. قدرت مدیریت را نباید نادیده گرفت. اگر بخواهید برایتان ثابت می کنم!

پادشاه و وزیر پس از چند ساعت استراحت، آماده رفتن شدند. موقع رفتن، وزیر رو به مردم کرد و گفت: از نظم و پذیرایی عالی شما سپاسگزاریم. از این به بعد شما نیازی به کدخدا ندارید! همه شما از فردا کدخدا هستید!

این را گفتند و رفتند. از فردا وقتی کدخدای ده از خانه بیرون آمد، رفتارهای عجیبی از مردم دید. هنگامی که از نانوا نان می خواست، نانوا گفت: نان نداریم! اولا تو کدخدا نیستی که بخواهم به تو نان دهم، دوما آسیابان گفته گندم آسیاب نمی کند و کسی حق ندارد به من دستور دهد. من خودم کدخدا هستم!

کدخدا ناامید شد و به سمت مزارع رفت. هیچ کدام از مردم به درستی کار نمی کردند. برخی از زمین ها از بس آبیاری شده بودند، محصولاتشان گندیده بود! و برخی زمین ها از بی آبی خشک شدند. مردم روستا سر هرچیزی با یکدیگر دعوا می کردند و کسی نبود که به کارشان رسیدگی کند چون همه خودشان را کدخدا و کاربلد می دانستند و نمی خواستند از فرمان کسی اطاعت کنند.

اوضاع روستا به مدت یک سال، این چنین آشفته و مشوش گذشت. تا اینکه فصل شکار کردن پادشاه فرا رسید و پس از یک ماه دوباره با وزیرش به روستا آمد. وقتی پا به روستا گذاشتند در کمال ناباوری، هیچ اثری از آن روستای سرسبز و آباد نبود! گویا خشکسالی به جان روستا و مردمانش افتاده بود.

پادشاه که علت این قضیه را پرسید، وزیر در پاسخ گفت: همه اینها به این دلیل است که تک تک مردم روستا خود را کدخدا دانستند و فکر کردند کاری که انجام می دهند درست است. این چنین است که اوضاع روستا به این روز افتاده است. اگر مدیریت خوب و درست یک کدخدا نباشد، هرکسی ساز خودش را می زند و اوضاع آشفته خواهد شد.
این چنین بود که دوباره مردم را جمع کردند و دستور دادند که از اوامر کدخدایشان اطاعت کنند و از فرمانش سرپیچی نکنند.

اگر میخواهید تمامی ضرب المثل های فارسی را یاد بگیرید کافیست روزانه با ۱۰ دقیقه مطالعه با ۱۰ ضرب المثل آشنا شوید.

ضرب المثل های فارسی معروف نظر شما در مورد این ضرب المثل

اختصاصی-دانشچی

اشتراک گذاری:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.