معنی ضرب المثل ” یک لحظه غفلت، یک عمر پشیمانی ” + داستان

یک لحظه غفلت ، یک عمر پشیمانی

یک لحظه غفلت، یک عمر پشیمانی

در این پست با معنی، مفهوم و داستان ضرب المثل زیبا و سرشار از تجربه ی ” یک لحظه غفلت، یک عمر پشیمانی ” آشنا می شوید. با دانشچی همراه باشید.

معنی ضرب المثل یک لحظه غفلت یک عمر پشیمانی

۱- کاری که بدون توجه به عواقب آن انجام شود، پشیمانی به بار می آورد.

۲- یعنی اگر انسان لحظه کوتاهی بدون تفکر و تأمل تصمیم گیری کند یا دست به انجام کاری برد، آن کار مفید نخواهد بود چرا که اولین و بزرگترین ضرر آن، از دست دادن وقت گرانبها و تلف شدن عمرش است.

۳- انسان غافل همیشه در گرداب مشکلاتی که برای خودش به وجود آورده، گرفتار است.

داستان ضرب المثل یک لحظه غفلت، یک عمر پشیمانی

در شهری پادشاه دلسوزی زندگی می کرد که تمام مردم به او محبت داشتند. او مشکلات مردم را خوب گوش می کرد و تا آنجا که در توانش بود در رفع مشکلات آنها تلاش می کرد. این پادشاه با زنش تنها زندگی می کرد. آنها سالیان سال بود که ازدواج کرده بودند ولی بچه دار نمی شدند.

در این سال های تنهایی پادشاه راسوی کوچکی را به قصر آورد و از آن مراقبت می کرد، کم کم پادشاه راسو را تربیت کرد و همه کار به او یاد داد. هرکس راسو را می دید تعجب می کرد که این حیوان اینقدر کارهای عجیب انجام می دهد.

بعد از چند سال حکیم دانایی به شهر آنها آمد. حکیم گفت: می تواند دارویی به پادشاه و زنش دهد که بچه دار شوند. چند ماه بعد خداوند پسری به پادشاه هدیه داد که نه تنها باعث خوشحالی پادشاه و همسرش بلکه باعث خوشحالی همه ی مردم شهر شد و مردم دوست داشتند بعد از این پادشاه مهربان فرزند او جانشینش شود.

پادشاه زنی را به عنوان دایه برای کودک انتخاب کرد تا مراقب کودک باشد. راسو می دانست که این کودک به شدت مورد توجه پادشاه و همسرش است راسو هم نسبت به کودک بی آزار و مهربان بود. یک روز عصر که دایه کنار کودک به خواب رفت، پنجره باز بود و ماری از پنجره وارد اتاق کودک شد، در همین حین راسو که در خانه می چرخید وارد اتاق کودک شد و دید مار وارد گهواره ی کودک شد.

به سرعت روی مار پرید و با چنگالهایش مار را زخمی کرد. آنقدر مار را به اطراف کوبید تا مار زخمی مُرد. از صدای جیغ و زدوخورد راسو و مار دایه بیدار شد و راسوی خونین را کنار گهواره ی کودک دید. دایه شروع کرد به جیغ زدن و کمک خواستن. پادشاه و همسرش که صدای دایه را شنیدند با سرعت خود را به اتاق کودکشان رساندند و تا رسیدند راسو را دیدند که چنگال ها و دهانش خونین است.

پادشاه بسیار ترسیده بود و فکر کرد، راسو کودکش را کشته، به همین دلیل سریع شمشیرش را از غلاف درآورد و با یک ضربه راسو را دو نیم کرد. و بعد با عجله به سراغ کودکش رفت وقتی پادشاه به بالای گهواره رسید دید فرزندش زنده است و یک مار دو نیم شده در گهواره است. تازه فهمید که راسوی بخت برگشته چقدر تلاش کرده بوده و با مار جنگیده بوده تا توانسته بود قبل از اینکه مار آسیبی به کودک پادشاه برساند او را بکشد.

پادشاه از عمل نابجای خویش پشیمان شد و گفت: یک لحظه غفلت، یک عمر پشیمانی به بار می آورد و دیگر کار از کار گذشته است.

اشتراک گذاری:

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*