معنی ضرب المثل ” توبه گرگ مرگ است ” + داستان

آشنایی با ضرب المثل توبه گرگ مرگ است

معنی ضرب المثل توبه گرگ مرگ استدر این پست با داستان و معانی ضرب المثل ” توبه گرگ مرگ است ” آشنا می شوید. با دانشچی همراه باشید.

معانی ضرب المثل توبه گرگ مرگ است

۱- کسی که پیوسته توبه کند اما توبه بشکند و نتواند دست از عادت زشت خود بردارد ( مانند گرگ که طبیعت درنده خویی دارد و اگر آنرا کنار بگذارد و از خوردن حیوانات امتناع کند میمیرد).

۲- این ضرب المثل داستان زندگی افرادی است که پیوسته توبه می کنند و توبه می شکنند تنها مرگ مددیار آنهاست.

۳- یک نفر كه به كار زشتی عادت كرده و دست‌بردار نیست و مردم هم از آن آگاهند اگر یك زمانی در شرایط سخت اظهار ندامت می کند و یک شبه عابد می شود !ولی مردم حرف اورا باور نمی‌كنند و این مثل را می‌گویند: “توبه گرگ مرگ است ”.

ریشه ضرب المثل توبه گرگ مرگ است

گرگی را به جرم ربودن و دریدن گوسفندان به نزد قاضی بردند. قاضی هم کلی او را پند و نصیحت داد که ای گرگ ! هیچ می دانی که این گوسفندانی که هر روز از گله می دزدی، ممکن است از آنِ یتیمی یا بیوه زنی باشد؟ چرا از این عمل ناجوانمردانه دست نمی کشی؟ گرگ هم با ظاهری مظلومانه دائم اظهار پشیمانی می کرد و قول می داد که از این کار دست بشوید.

در همین حین صدای چوپان و گوسفندان به گوش گرگ رسید و متوجه شد که گله از صحرا بازگشته است. یکباره عنان اختیار از کف داد و با عصبانیت بر سر قاضی فریاد زد که: آنقدر معطل کردی که گله از صحرا برگشت!!

داستان ضرب المثل توبه گرگ مرگ است

آورده اند که گرگ پیری بود که در دوران زندگیش حیوانات و جانواران و پرندگان زیادی را خورده بود و به دیگران هم زیان فراوان رسانده بود . روزی تصمیم گرفت برای اینکه حیوانات دیگر هم او را دوست داشته باشند، به نقطهٔ دور دستی برود و توبه کند . به همین قصد هم به راه افتاد. در راه گرسنه شد ، به اطرافش نگاه کرد ، اسبی را دید که در مرغزاری می چرد .

پیش اسب رفت و گفت ! می خواهم به سرزمین دوری بروم و توبه کنم ،اما حالا خیلی گرسنه ام از تو می خواهم که در این راه با من شریک بشوی ؟! اسب گفت : که از دست من چه کاری بر می آید ؟ گرگ گفت : اگر خودت را در این راه قربانی کنی من می توانم از گوشت تو سیر شوم و از گرسنگی نجات پیدا کنم و هم اینکه دیگران از گوشت تو می خوردند و سیر می شوند . تو با این کار خودت به همنوعان خود کمک می کنی .

اسب برای نجات جان خود بفکر حیله افتاد و رو به گرگ کرد و گفت : عمو گرگ ! من آماده ام که در این کار خیر شرکت کنم و خودم را قربانی کنم . اما دردی دارم که سالهای زیادی است که ز جرم می دهد . از تو می خواهم در دم را چاره کنی ،‌بعد مرا قربانی کنی !‌

گرگ جواب داد : دردت چیست حتماً چاره اش می کنم ، اگر هم نتوانستم پیش روباه می روم تا درد تو را علاج کند . اسب گفت : چه گویم ؟ چند سال قبل ، پیش یک نعلبند نادان رفتم که سم هایم را نعل بزند ، اما نعلبند نادان نعل را اشتباهی روی گوشت پایم زد و این درد از آنروز مرا زجر می دهد . از تو می خواهم که نزدیک بیایی و زخمهای مرا نگاه کنی .

گرگ گفت : بگذار نگاه کنم ، اسب پاهایش را بلند کرد و چنان لگد محکمی به سر گرگ زد که مغزش بیرون ریخت ، گرگ که داشت می مرد به خودش گفت : آخر ای گرگ ! پدرت نعلبند بود ، مادرت نعلبند بود ؟ ترا چه به نعلبندی ؟ اسب هم از خوشحالی نمی دانست چه کند ؟ هی می رقصید و به گرگ می گفت توبه گرگ مرگ است .

اشتراک گذاری

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*