تحقیق در مورد حکایت موش و قالب پنیر و مفهوم آن

آشنای با مفهوم داستان موش و قالب پنیر

حکایت موش و قالب پنیر

در این پست معانی و حکایت ” موش و قالب پنیر ” قرار داده شده است، از خواندنشان لذت ببرید. با دانشچی همراه باشید.

۱- این داستان تذکر می دهد که حواسمان را جمع کنیم و گول ظاهر مظلوم نمای بعضی ها را نخوریم تا مبادا پشیمان شویم.

۲- درباره قضاوت های ناعادلانه این حکایت را استفاده می کنند.

۳- زمانی این حکایت را به کار می برند که فردی با حیله گری حق دیگری را ضایع کند.

۴- در این داستان، موش ها نماد افراد ساده لوح و بی تدبیرند که برای قضاوت و داوری، دشمن خود را قاضی می کنند! و گربه هم نماد افراد طماع و حیله گری است که ظاهرشان را دوستانه جلوه می دهند اما از باطن، دشمن زرنگ و سرسختی هستند.

۵-  منظور داستان یعنی: تصرف کردن مال کسی، با نیرنگ بازی و آگاه کردن دیگران از این موضوع.

حکایت موش و قالب پنیر

حکایت شده است که دو موش ساده لوح و مهربان با سگ نگهبان و گربه ای پیر و خسته، در انبار بزرگی زندگی می کردند. گربه که ظاهر آرام و مهربانی (!) داشت، خیلی پیر، تنبل، و خواب آلود بود. آرزویش این بود که کاش جوان بود و می توانست با یک فن حرفه ای و سریع، موش ها را بگیرد و بخورد و حسابی سیر شود اما امان از پیری و ضعیفی!

او که نمیتوانست به آرزویش برسد، سعی میکرد ظاهرش را دوستانه جلوه بدهد تا بلکه از این راه بتواند توجه موش ها را به مهربانی الکی اش جلب کند. این دو موش هر روز صبح با هم به دنبال غذا می‌رفتند و هرکدام برای خود غذایی پیدا می‌کردند به لانه می‌آوردند و می‌خوردند. در پایان روز هم گپ و گفتی باهم داشتند.

در یکی از روزها که هر دو موش به دنبال غذا می‌گشتند، بوی مطبوعی به مشام آنها رسید هر دو موش به طرف بو کشیده شدند، بله بوی پنیر بود هر دو با هم به قالب پنیر رسیدند و خواستند که آن را بردارند. این موش می‌گفت من زودتر رسیدم این قالب پنیر مال من است. آن یکی موش می‌گفت من زودتر رسیدم این قالب پنیر مال من است.

کم کم داشت دعوایشان می شد، اما تصمیم گرفتند به جای دعوا کردن مثل دو تا دوست واقعی پنیر را به دو قسمت مساوی تقسیم کنند تا هر دو از پنیر استفاده کنند، موشها برای اینکه اختلافی بینشان پیش نیاید پیش سگ نگهبان انبار رفتند، سگ خواب بود، چون تمام شب را بیدار بود. و از انبار نگهبانی کرده بود، هرچه صدایش کردند جواب نداد. آنها از سگ که ناامید شدند به سراغ گربه رفتند تا مثل یک قاضی عادل و با انصاف قالب پنیر را بین دو موش تقسیم کند تا هیچ گونه اختلاف و مشکلی پیش نیاید.

گربه که در حال چرت زدن بود با دیدن موشها بیدار شد و موش‌ها ماجرا را برای گربه تعریف کردند. گربه که دوست داشت به نحوی خودش صاحب پنیر شود و یک قالب پنیر را بخورد، گفت: باید ترازویی درست کنیم. یک پرتقال بیاورید.

موش‌ها یک پرتقال آوردند گربه آن را نصف کرد، داخل آن را خارج کرد و با کمک یک تکه چوب و کمی نخ توانست یک ترازو با دو کفه درست کند. سپس قالب پنیر را به دو قسمت نامساوی تقسیم کرد و در داخل ترازو گذاشت یک کفه سنگین‌تر از کفه‌ی دیگر بود.

تکه‌ای از کفه سنگین‌تر برید و خورد تا مساوی شود. این بار کفه‌ی دیگر سنگین‌تر شد، دوباره تکه‌ای از این کفه کند تا برابر شود ولی باز طرف دیگر سنگین‌تر شد و دوباره از پنیر کَند و خورد تا جایی که فقط در یکی از کفه‌های ترازو مقدار کمی پنیر ماند. درنهایت گربه آخرین تکه‌ی پنیر را در دهان خودش گذاشت و گفت: این هم حق الزحمه‌ی من، موش‌ها که در تمام این مدت سکوت کرده و کارهای گربه را نگاه می‌کردند با عصبانیت یکدیگر را نگاه کردند. فهمیدند که گربه با آن چهره مثلا مهربانش چه ساده آنها را فریب داده است، از کار خود پشیمان شدند!

 

منبع : مجموعه هزار سال داستان ( با کمی تغییر )

اشتراک گذاری

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*