یک بند درباره صدای زنگ آخر

توصیف ساده و انشا در مورد صدای زنگ آخر

یک بند درباره صدای زنگ آخرروز سخت و خسته کننده ای را در مدرسه سپری کرده بودیم. چون هر زنگ یک امتحان داشتیم! زنگ آخر که دیگر فقط خدا خدا می کردیم هرچه زودتر زنگ آخر بخورد و یک نفس راحتی بکشیم. من مدرسه و دوستانم را خیلی دوست دارم و خستگی آن روز من در مدرسه نشان دهنده نفرت من از مدرسه نیست.

پس از آنکه آخرین امتحانمان را دادیم کتاب فارسی را روی میز گذاشتیم و به نوبت، شروع کردیم به خواندن شعر زیبای زیر:

سعدی شیرین سخن گفت به فصل بهار:
برگ درختان سبز با خط رخشان سبز
هر ورقش دفتری است معرفت کردگار

همینطور مشغول خواندن شعر بودیم که صدای زنگ آخر به گوشمان رسید. انقدر هیجان داشتیم برای رفتن به بیرون که هورای بلندی کشیدیم که صدای زنگ در میان صداهای بلند ما گم شد! زنگ که خورد گویی آب خنک را در گرما روی صورتت پاشیده اند! ذوقمان در این حد بود!

خلاصه به سرعت برق و باد، کتاب هایم را از روی میز برداشتم و کوله ام را پشتم انداختم و با دوستم، حسین، راهی خانه شدم. همیشه صدای زنگ آخر را دوست دارم چون تمام خستگی های ۵، ۶ ساعته روزم را تمام می کنم و به خانه می روم.

در خانه هم پس از کمی استراحت، مشق هایم را با دقت و به تمیزی می نویسم تا همیشه شاگرد زرنگ و بانظافت باقی بمانم. در آخر روز هم با دوستانم بازی می کنم. این بود انشای من درباره صدای زنگ آخر.

 

صدای زنگ آخر _ نگارش هفتم _ دانشچی

اشتراک گذاری

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*