انشا در مورد یک روز برفی + شعر

توصیف و انشای زیبا درباره یک روز برفی + شعر

انشا در مورد یک روز برفیدر این پست انشای زیبا درباره یک روز برفی و شعر مرتبط با آن نوشته شده است، با دانشچی همراه باشید.

انشا یک روز برفی 

شب بود. آسمان گونه اش سرخ شده بود. گویی میهمانی در راه دارد. شب بسیار سردی بود. خوابیدم چشمانم را که باز کردمصبح شده بود. به سختی پتوی گرم را کنار زدم و خودم را به پنجره رساندم. خدای من! باورم نمیشد! بالاخره میهمان آسمان از راه رسید.

دانه های درشت برف از آسمان فرود می آمدند و به زمین می نشستند. زیباتر از آسمان، زمین بود؛ زمینی که به لطف میهمان آسمان عروس شده بود. چشمانم را به هر طرف که می چرخاندم همه جا سفید و برفی بود. گویی درختان هم برای این میهمانی آماده شده و لباس سفید به تن کرده بودند.

شاخه های لخت درختان با لباس سفید برف پوشیده شده بود؛ برعکس من، انگار درختان با پوشیدن برف تازه گرمشان شده بود! با خوشحالی صبحانه ام را خوردم و لباس هایم را پوشیدم و به حیاط رفتم تا آدم برفی درست کنم. دانه های زیبای برف مرا هم سفید پوش کردند!

برف ها را جمع کردم و در گوشه ای از حیاط آدم برفی زیبایی ساختم. صورتش را هم شکل دادم. چه آدم برفی خندانی! انگار از تولدش خوشحال بود! دستان چوبی اش با برف سفید شدند…
چه روز برفی زیبایی بود. خدایا به خاطر میهمانان سفیدی که فرستادی شکــــر

 

شعر نو درباره یک روز برفی

سفيد برفي

از كدام دنيايي؟
كدام جاده مسافر بودي؟
كدام بي راهه پيچيدي؟
كنون مسافر شدي
به قصر يخ زده قلب من

مدفون برف و يخ بود
انديشه آمدنت
به سرزمين ذهن من

كدام جاده تجسم سفرت بود
كدامكوره راه پيچيدي
كنون ساكن شدي
به كلبه سنگي قلب من

چه برفي مي بارد
سپيد…
مغرور…
زيبا…
چون جنس تو

به قاب پنچره يخ زد
قصه سفيد برفي
قصه سفيد من و تو
بارش سفيد و زيبا

قاب پنجره بود
آمدنت
آنچه نبود
مدفون برف بود

به قاب شد
انديشه آمدنت
آنچه …

شاعر حمید جعفرنژادماکویی

*********************

هوا بس سرد بود و کودکي تنها

با دو دست کوچکش

دانه بر مي چيد از روي زمين

دانه هاي برف

همتش بسيار و مي دانستم

در ميان فکر صاف و کوچکش

در پي چيزي بود

شايد در پي يافتن همبازي

صحنه هايي زيبا و با احساس

با دو دست کوچکش

ساخت آدم برفي و آنگاه

از ميان رخت خود

البسه بر تن او پوشانيد

و به دورش مي گشت…

امروز پسرک بيمار و آن هميارش

دست برده بر دعا

گرچه اندامش همه سرد است

ولي قلبش….

باز برف مي بارد و دانه هاي گرد برف

با تمام سردی …

شاعر هادی زروندی

****************

پسرک با مادر
رفته بودند خريد
لقمه ناني و پنير
بهز شام آن شب
سوز و سرمايي بود بعد از آن بارش برف
همه جا يخبندان ، پر برف و سرما
در صف نانوايي چشم مادر به سماء شاطر
پسرک آنطرف نانوايي
محو ديدار فروشگاه بزرگ پوشاک
ناگهان آمد و گفت:
آدمکهاي درون ويترين
سردشان است آيا؟
مادرش گفت چطور؟
پسرک گفت سر و گردنشان پوشيدست
با کلاهي زيبا، شالهاي زنگي
برف و سرما اينجاست
من سرم لخت و تنم مي لرزد
آدمک داخل ويترينِ گرم
پس چرا پوشيده است؟

شاعر حمید پوربهزاد

توصیف یک روز برفی / انشا اختصاصی دانشچی

اشتراک گذاری

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*

web hit counter