انشا در مورد گفتگوی خیالی کشتی و طوفان

انشا درباره گفتگوی خیالی کشتی و طوفان

انشا در مورد گفتگوی خیالی کشتی و طوفان

انشای زیبا و ادبی با موضوع گفتگوی خیالی بین کشتی و طوفان به صورت توصیفی برای دانش آموزان آماده شده تا با نحوه نگارش و مهارت نوشتاری آشنا شوند با دانشچی همراه باشید.

انشا گفتگوی خیالی کشتی و طوفان

طوفان که حوصله اش سر رفته بود، از میانِ ابرهای سیاه پایین آمد. با دیدنِ آرامشِ دریا لبخندی زد و با خودش گفت” کاش یک کشتی از راه برسد تا کمی سر به سرش بگذارم”. بعد خمیازه ای کشید و به دورترهای دریا رفت. نگاهی به اطراف کرد. با دیدن چراغ هایی که ازمیانِ مه دریا معلوم بود، لبخندی زد و گفت” بالاخره سرگرمی ام جور شد”.

برای طوفان کاری نداشت تا به سرعت خودش را به کشتی آهنی برساند. کشتی با دیدن طوفانی که لبخندِ زشتی روی لب هایش جا خوش کرده بود گفت: دوباره چه خیالی داری طوفان؟. طوفان خودش را به کشتی آهنی کوبید وگفت: امشب می خواهم تورا غرق کنم. کشتی همان طور که روی آب به جلو می رفت گفت: اما من تصمیم ندارم غرق بشوم. طوفان که ازهمان ضربه ی اول که به کشتی زده بود،بدن اش درد گرفته بود، کمی فکر کرد و با خودش گفت: این کشتی چقدر به خودش اعتماد دارد.

باید درس عبرتی به او بدهم تا برود و برای بقیه کشتی های آهنی تعریف کند. به من می گویند طوفان، نه برگِ چغندر. با همین افکار بود که این بار خیلی محکم ترخودش را به کشتی کوبید. کشتی  که انتظار چنین ضربه ی محکمی را نداشت کمی از مسیرش منحرف شد. طوفان که فهمیده بود ضربه اش کشتی را ترسانده است، قهقهه زد و گفت: حالا فهمیدی چرا به من می گویند طوفان؟. چون اگر اراده کنم می توانم همه چیز را نیست و نابود کنم.

کشتی آهنی خودش را جمع و جورکرد و به فکر فرو رفت. طوفان که فکر می کرد او تسلیم شده است، نعره کشید: حالا اعتراف کن که من قوی ترین طوفان هستم. کشتی آهنی لبخند زد و گفت: اما از تو قوی تر هم هست. طوفان دوباره ضربه ای به او زد و پرسید: چه کسی از من قوی تر است. زود بگو تا تورا غرق نکردم. کشتی گفت باید کمی صبر کنی.

طوفان، موجِ بزرگی از آب ها درست کرد وبه کشتی کوبید. در همان حال هم فریاد کشید: هیچ کس جرات ندارد به من بگوید صبر کنم. در همین حال ناگهان صدایی شنید.کشتی به او نگاه کرد و پرسید: تو هم این صداها را می شنوی؟ طوفان که می دید کشتی با سرعت و قدرت بیشتری آب ها را می شکافد و جلو می رود، پرسید: این صدای چیست؟ کشتی آهنی لبخند زد و گفت: صدای موتورهای کمکی است، که با سرعت من را به پیش می برند. حالا تو هر چقدر دلت می خواهد خودت را به من بکوب. طوفان شنید و چند بار دیگر با خشم بسیار خودش رابه کشتی آهنی کوبید. اما کشتی آهنی آرام و مطمئن به پیش می رفت. طوفان که فهمید نمی تواند حریف کشتی آهنی بشود، همان جا ایستاد و نعره کشید.

 

_ دوستان عزیز در صورتی که انشایی با این موضوع نوشته اید می توانید از قسمت نظرات برای ما ارسال کنید.

اختصاصی دانشچی _ نویسنده: اصغر فکور

اشتراک گذاری:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *