مینی موبایل - گوشی بند انگشتی

توصیف و انشا آن چه در مسیر خانه تا مدرسه می بینید

انشا توصیفی درباره آن چه در مسیر خانه تا مدرسه می بینید

توصیف و انشا آن چه در مسیر خانه تا مدرسه می بینید
انشای ادبی با موضوع درباه آنچه در راه خانه تا مدرسه می‌بینید برای دانش آموزان آماده شده تا با نحوه نگارش و مهارت نوشتاری آشنا شوند با دانشچی همراه باشید.

انشا آن چه در مسیر خانه تا مدرسه می بینید

رفتن  هر روزه ی من از خانه به مدرسه مثل یک قصه است. همیشه چیزهای تازه ای می بینم. مثل ِسفری کوتاه و پر از جاذبه. انگار چیزهایی را که حتی قبلا دیده ام، می توانم بهتر ببینم. این دیدنی های تکراری یا تازه و راز آمیز، هیچ وقت برایم کهنه نمی شوند. هر روز صبح که از خانه بیرون می آیم، هوا تمیزتر است و بوی دودِ ماشین ها به اندازه ی زیاد در همه جا نیست. کوچه و محله تمیز است و انگار همه جا را شسته اند. بهتر ازآن وقتی است که از کنار نانوایی رد می شوم. آنقدر بویش خوب است که دلم می خواهد یک بار دیگر صبحانه بخورم. گاهی هم چند لحظه ای جلو درِ نانوایی می ایستم و به مردم نگاه می کنم. بعضی ها شاداب و سرحال هستند. بعضی هم مدام خمیازه می کشند. من گاهی وقت ها آهسته به آن ها می خندم. بعد کیف ام روی شانه هایم محکم می کنم و به طرف ایستگاه اتوبوس می روم.

در ایستگاه اتوبوس آدم های زیادی به صف ایستادند تا سوار بشوند و به محل کارشان بروند. عده ای از آن ها همانطور که ایستادند، با موبایل شان بازی می کنند. نمی دانم چه بازی ای را توی گوشی شان ریختند، ولی می بینم که تند تند انگشت شان را روی صفحه ی موبایل می کشند. من همیشه وقتی به ایستگاه اتوبوس می روم، به درخت های آن طرف خیابان نگاه می کنم و برای شان غصه می خورم. درست مثل آدمهایی هستند که یک ماه به حمام نرفته اند. روی تمام شاخه و برگ هاشان پُراز خاک است.

سوار اتوبوس که می شوم، بعضی با مهربانی نگاهم می کنند و با خنده می گویند: آفرین! درس هایت را خوب می خوانی؟ من هم لبخند می زنم و می گویم : بله !داخل اتوبوس همیشه شلوغ است. مسافرها با هر ترمزی که راننده می زند، آهسته به هم می خورند و سرشان را از روی گوشی بالامی آورند. من هروقت شانس بیاورم، می روم کنار پنجره می نشینم تا خیابان را ببینم و حوصله ام سر نرود. اما این نشستن ها هیچ وقت تا مدرسه ادامه پیدا نمی کند، چون همیشه یک آدمِ پیر در یکی از ایستگاه ها سوار می شود ومن به احترامش، جای خود را به او می دهم. بعد از آن هم که معلوم است. سرم را پایین می اندازم و به کفش های مسافرها نگاه می کنم تابه ایستگاهی برسم، که مدرسه مان کمی دورتر از آن قرار دارد. مسیر خانه تا مدرسه شاید چیزهای تکراری زیاد دارد. اما من همه شان را دوست دارم.

 

_ دوستان عزیز در صورتی که انشایی با این موضوع نوشته اید می توانید از قسمت نظرات برای ما ارسال کنید.

اختصاصی دانشچی _ نویسنده: اصغر فکور

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*